هفت خوش - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 15:21
به دارالشفای صبر،به ببرهای زخمی و نهنگ های هفت تیر کش...به خدا..به تو...به تقویم ها و اسب ها و به همه دیوانگان هستی ..توبه! به من الغداء الی العشا.به نجیب زادگان.به زنجیر به تو..توبه!به همه یوسف های بی غم.به صبح..به تو.به تو.به تو .توبه .توبه..توبه .
برای مادر همیشه نگران - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 15:21
خیال میکردم تنهایی آسان است. به من گفته بودی همه چیز زود دلم را میزند و انکارش میکردم ولی راست میگفتی. همیشه توجیه میکردم که شاید اشکال از خردادی بودنم است. خردادیها تنوع طلب هستند ولی من نبودم... شاید هم بودم اما حالا همین یک بار نیستم. تمام ِ این شبهایی که خودم بودم و خودم به همهی اینها فکر کردم. ...
یک ، دو ، سه آزمایش میکنیم - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 15:21
نشناختن چیز خوبی است. نشناختن شور هرچیزی را به در نمیکند. آدمها از هم خسته نمیشوند، از هم دلزده نمیشوند. آدمها به چیزهای کوچکی از هم مثل رگ های ریز کنار بینی که چندشآورند پی نمیبرند. وقتی آدمی را نمیشناسی همیشه برایت جذاب است. برایت هیجانآور است. کمکم که شناخت میآید به همهچیز گند میخورد. همهچیز خراب...
ساعت به وقت تنهايي - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 15:21
آدم از خودش نمیتواند فرار کند. در بدترین روزها، در غمگینانهترین شبها، در وقتهایی که از دنیا خسته شدهای، از شهر متنفری، از چراغهای روشن بدت میآید و از تاریکی چراغها هم میترسی، چشمهایت را که فشار بدهی، اشکهایت که بریزند، داد که بزنی، شیشهها را که بشکنی، به خودت میآیی و میبینی از خودت نمیتوانی فرار کنی...
دستت را از دستم دربیار و توی عظمت گریه اور آدم ها ناپدید شو - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 15:21
برای کسی که خودش میداند؛ بهتر از همه!ما دستهای هم را فقط در تاریخهای خاصی میگیریم. باقی روزها باهم غریبهایم. او سیگارخودش را میکشد و من چای خودم را سر میکشم. ما هیچوقت دو کلمه حرف سرراست برای هم نزدهایم و وقتی من با تمام قلبم دارم چیزهایی که توی سرم بوده را برایش میگویم و او سکوت میکند و توی چشمهایم...
ما سکوت کردیم و تمام عاشقانه دنیا مال آنها شد - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 15:21
خدا نباید میگذاشت تمام شعرهای عاشقانهی دنیا مال مردها باشد و باز هم نباید میگذاشت تمام آهنگهای عاشقانه و رنج دوری و خیانت دیدن و ... را مردها میکروفون به دست بخوانند.ما زنها بیشتر رنج کشیدهایم. بیشتر شکست خوردهایم. بیشتر دل بستهایم. بیشتر پشت فرمان ماشینمان زدهایم زیر گریه و البته قبلش با ترسو لرز، ...
تو بیداری چقدر کابوس دیدم - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 15:21
+ یک عالم خاطره ی ِ بد را، به زور، تک تک فراموش کردم! خیلی چیز ها را به باد دادم، خیلی چیز ها را به گند کشیدم اما هر طور شده فراموششان کردم. بعضی ها را کلیاتشان، و بعضی ها را جزئیاتشان! بعد نشستم و بی خیال زندگی کردم، انگار که اصلا همچین روزهایی نبوده، همچین آدمهایی ندیده ام و همچین اتفاقاتی نیفتاده...
مرگ براين زندگي - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 15:21
دنيا گرد تر از اين چيزهاست كه شنيدم من امشب به زمين و زمان چنگ انداختم اما نتونستم بگم فردا ساعت ٤ زندگيم تمومه تو توي وبلاگت از استرس خواستگاري امشبت نوشتي خدا نوك تيزي پرگار رو فشار ميده و منم دور خودم ميچرخم
از ماست که برماست - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 15:21
به نظرم اسمش بلوغ نیست. اینکه یک عشق را از سر گذرانده باشی ، غمباد گرفته باشی، ضجه زده باشی، چیزی قلمبه شده باشد در دلت و قفسه ی سینه ات درد گرفته باشد و به هر بهانه ای سعی کرده باشی زنگ بزنی، دنبال خاطرات جامانده ات بروی یا خدا خدا کرده باشی که برگردد و دو – سه سال از زندگی ات را هدر داده باشی تا ی...
دیدم جانش میرود - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 15:21
داشتيم از تشنگي هلاك ميشديم به مکرکه گفتم الان اون خاك شيراي پارك دهخداي خيابون پادگان ميچسبههمون دكه قديميهدور زديمشربت خاك شير بخوريمرفتم جلوي دكه . فروشنده همون آقای قدبلند و کچل بود گفتم دوتا شربت خاك شير ميدين آقا؟نگام كرد ،رفت دو تا ليوان برداره بياد بيرون دكه از دستگاهش برامون شربت بريزهگفتم ...